X
تبلیغات
...کفش هایت را در بیاور

سر سفره با محمد‌حسین مسابقه می‌گذاریم. مسابقه‌ای که برنده‌اش همیشه ثابت است.
برنده مسابقه قرار است تا شب پادشاه خانه شود. این بازی را قبلا هم کرده‌ایم. محمدحسین فقط از اینکه پادشاه خطابش می‌کنیم لذت می‌برد و از پادشاهی، همین برایش کافیست. خلاصه بازی خوبیست برای اینکه کل غذایش را به خوردش بدهیم!

این‌بار هم برنده شده. زینب را وزیر می‌کند چون از من لاغرتر است و من را هم داروغه. داروغه‌ای که زیاد دلقک بازی در می‌آورد و اعصاب پادشاه کوچک را خط خطی می‌کند. شب که می‌خواهم نماز بخوانم با لحن مسخره‌ای می‌گویم: جناب پادشاه! قبله‌ی قصر شما کدام طرف است؟ این ور؟ این ور؟ یا که این ور؟

پسرک نگاهی عاقل اندر سفیه می‌اندازد و با لحن پادشاهی‌اش جواب می‌دهد:
نادان! خدا همه جا هست!

 


پ.ن: محمدحسین خواهر زاده رمانتیک و با احساسم، برادر کوچک "مهدی یار " است که قبل ترها وصفش را کرده بودم. 

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1392ساعت 17:11 توسط زهرا توقع همدانی |

 

 

.

 

 

 

پ.ن: این تصویر بزرگ شده ی من است وقتی از آن بالا نگاهم می کنی...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1392ساعت 6:50 توسط زهرا توقع همدانی |

 

دلش میخواست باران مثل سابق

به شعرش بوسه های خیس می زد

شبیه بچه ها می شد و با شوق

به قیف بستنی اش لیس می زد...

 

 

پ.ن: تک پاره ای که ناتمام ماند.

 

+ نوشته شده در شنبه 4 آبان1392ساعت 7:37 توسط زهرا توقع همدانی |

 

دقیقا یادم نیست صحبتمان از کجا شروع شد و  به کجا رسید که دخترک گفت:"ولی هیچ کس حاضر نیست با من دوست بشه!"

گفتم:"فکر می کنی!مگه میشه؟!"

انگار از قبل منتظر این جمله من باشد جواب داد:"ما توی کلاسمون سی و سه نفریم. اون سی و دو تا، دو تا دو تا با هم دوستن..." به اینجا که رسید صدایش کردند و رفت.

و من فهمیدم او "نفر سی و سوم" است...

 

پ.ن:پست قبلی

 

+ نوشته شده در شنبه 9 شهریور1392ساعت 7:10 توسط زهرا توقع همدانی |

 

یا رفیق من لا رفیق له...

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1392ساعت 21:38 توسط زهرا توقع همدانی

 

اینجا کسی نشسته  است که بعد از این همه تایپ کردن، هنوز جای دو کلید ناقابل "ت" و "ب" را خوب یاد نگرفته و بعد از این همه سال برای تشخیص راست از چپ باید مدتی تمرکز کند...

 

رحم کن به کسی که سی سال از مهلتش گذشته و نمی فهمد چرا با هر روز تمدید، راهش دورتر می شود...

رحم کن به کسی که هنوز دست راست و چپش را از هم نمی شناسد...

رحم کن به کسی که هیچ وقت خوب درس نمی خواند و همیشه روز امتحان پشیمان می شود...

رحم کن به کسی که از شدت اضطراب نمی داند چه غلطی باید بکند...

 رحم کن به کسی که هیچ کس نیست و گاهی فکر می کند که کسی است...

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 15 تیر1392ساعت 0:43 توسط زهرا توقع همدانی |

 

 

بدتر از "بد بودن"

عادت  به بد بودن است...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1392ساعت 5:33 توسط زهرا توقع همدانی |

 

چند روزی می شد که آمده بود و بی صدا گوشه ای کز کرده بود.

می دانست آمدنش خوشحالم نکرده.

ساک سورمه ای را جلویش گذاشته بود و هی الکی با زیپش ور می رفت که مبادا نگاهش با نگاه سردم تلاقی پیدا کند.

از دیروز صبح که خورشید بالا آمد نمی دانم چه شد که مهرش به دلم نشست.

از آن چه فکر می کردم دوست داشتنی تر بود.

شربت بیدمشک را که دستش دادم ناباورانه لبخند پر حجب و حیایی زد و قول داد جای ۲۹ را پر کند برایم.

و من به قولش ایمان آوردم.

 

پ.ن: "c" را ۳۰ بخوانید!      

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1392ساعت 23:55 توسط زهرا توقع همدانی |


گیج می زنی!

فکر می کنی این آخرین روزها چه می توانی برایش بکنی؟

نمی دانی!

حجم حسرت هایش را که می بینی کمی پا پس می کشی ولی باز هم نمی توانی رهایش کنی...

دل می سوزانی برایش...

                                                    من که می گویم این روزها کاری به کارش نداشته باش!

                                                     بگذار همه چیزخوب تمام بشود؛

                                                     بگذار صفا بکند آخرین روزهایش را

                                                                          این "بیست و نه سالگی" بی چاره...


+ نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1392ساعت 1:51 توسط زهرا توقع همدانی |


پسرک یکساله شد.

این روزها خیلی فکر میکنم..

این روزها به خیلی چیزها فکر میکنم...

بیشتر از همه به ابن بازه زمانی یکساله که به سرعت نور گذشت.

این روزها خیلی فکر میکنم...

 مثلا به اینکه اگر عمری باشد و این "بازه نوری" فقط ۶ بار دیگر تکرار شود پسرک به مدرسه خواهد رفت؛

 یا اینکه مثلا اگر فقط ۱۷ بار دیگر این بازه نوری تکرار شود پسرک ۱۸ ساله من، یا دانشگاه رفته یا خدمت سربازی در حالیکه مادر ۵۰ ساله اش...

قسمت غمبار ماجرای تفکراتم به آنجا می رسد که با گذشت فقط ۵۰ بازه نوری دیگر ، به احتمال زیاد من با کوله بار ناچیزم عازم دیار باقی شده ام در حالیکه پسرک یتیم ۵۱ ساله ام  نوه اش را در آغوش کشیده و سخت می فشارد تا برایش خنده دهن باز کند...

پ.ن:به سفارش سید بزرگوار به روز شد!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1392ساعت 20:24 توسط زهرا توقع همدانی |

 

"بی حوصلگی" برایت تازه گی ندارد.گاه گداری این حس، بی سر و صدا می آید و تا تو بخواهی تصمیمی برای بیرون کردنش بگیری؛ می بینی که خودش کاسه کوزه اش را جمع کرده و رفته.

ولی این روزها بدجور بساطش را پهن کرده.کاسه کوزه هایش را چسبانده به تک تک سلولهایت. انگار پیش تو بیشتر خوش می گذراند.

و تو بی حوصله تر از آنی که به فکر نجات سلولهایت باشی.

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1392ساعت 1:55 توسط زهرا توقع همدانی |

 

قبلا

پ.ن:باز هم

                   آ

                       ر

                            ی!

+ نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1392ساعت 17:55 توسط زهرا توقع همدانی |

 

گلویم درد می کند.

متنفرم ...

از گلو درد متنفرم!

 دلم می خواهد ساکشن دندانپزشکی بندازم توی دهانم تا مجبور نباشم آب دهان لعنتی را قورت بدهم!

از صبح که بیدار شده ام دارم فکر می کنم اگر گلوی پسرک درد کند من از کجا بفهمم؟!!

ولی باور کنید اگر می فهمیدم از زیر سنگ هم که شده بود ساکشن پیدا میکردم تا مجبور نشود آب دهان لعنتی اش را قورت بدهد!باور کنید!

پ.ن:یعنی آدم گرگ بیابان بشود؛ مادر نشود!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند1391ساعت 8:14 توسط زهرا توقع همدانی |

 

با این همه ماستمالی کردن پایان نامه و تاخیر در ارائه اش جرات نمیکردم به نتیجه کار و نمره ای که قرار بود بگیرم فکر کنم.مخصوصا اینکه هر وقت با صدای بلند آرزویی برای نمره میکردم، مشاور سینمایی غر می زد که:"واقعا که خیلی پررویی!" یا "اگه ۱۷ هم بدن به سرت زیاده!" یا "مهم اینه که تموم بشه حالا ۱۴ هم شدی، شدی!" و از این دست جملات امیدوار کننده و سرشار از انرژی مثبت!!

*

صبح قبل از جلسه دفاع دلم را به دریا زدم و رفتم سراغ بانو...

زیاد اصرار نکردم. از شما چه پنهان که اصلا روی اصرار کردن نداشتم و فقط از دلم گذشت که ایشان واسطه شوند و آبرو حیثیتمان پیش لشگری که کار و زندگی را تعطیل کرده بودند تا در جلسه دفاعیه ما شرکت کنند کمتر برود...

*

با تعریف و تمجید داور سختگیر پایان نامه کم کم داشتم امیدوار می شدم که شاید بتوان به مرام کشی خدا هم فکر کرد و شایدتر هم به نمره ۱۹!

هرچند اگر می خواستم آن موقع منطقی فکر کنم با شرایطی که پایان نامه داشت و خودم بهتر از هر کس دیگری می دانستم باید این شایدتر را کمی تعدیل می کردم!

 *

شاید باورتان نشود ولی وقتی ۱۹ و نیم و درجه "عالی" را  اعلام کردند با خودم گفتم کاش همان نوزده رویایی را می دادند و با این نمره،حالم را از خودم به هم نمی زدند!

بگذریم...

 بانو جان!

واسطه گریتان را آن روزی که دستهایم خالیست و از شرم نمی توانم سرم را بالا بگیرم نشانم بدهید. آن روزی که هراسان به اطرافم نگاه می کنم تا شاید آشنایی پیدا کنم...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1391ساعت 0:35 توسط زهرا توقع همدانی |

 

دفاع کردم.

به لطف خدا و عنایت کریمه اهل بیت،

فراتر از آنچه آرزو داشتم، شد.

 

 

پسرک هم خوشحال است. امروز به جبران روزهای سختی که گذراندیم؛ اجازه دادم روی دکمه های کیبورد بکوبد و شادی اش را جیغ بکشد...

پ.ن: وقتی تو بخواهی،می شود؛ حتی اگر فکرش را هم نتوانم بکنم...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 16 بهمن1391ساعت 10:35 توسط زهرا توقع همدانی |

 

پسرک خوابیده و من دوست دارم بیدار شود تا کمی فشارش بدهم و او خنده ی "دهن باز" کند و ته دلم غنج برود.

پسرک که بیدار شود و من فشارش بدهم و او برایم "دهن باز" بخندد؛ دلم می خواهد زودتر بخوابد تا باز دوست داشته باشم بیدار شود تا کمی فشارش بدهم و او...

 

 

پ.ن:پسرکم شعر است...

+ نوشته شده در شنبه 2 دی1391ساعت 8:23 توسط زهرا توقع همدانی |

 

 

کفش هایش را درآورد...

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1391ساعت 9:54 توسط زهرا توقع همدانی

 

 

"محمد مهدی" ام شش ماهه است؛

"علی اصغر"ش شش ماهه بود... 

 

 

  

+ نوشته شده در دوشنبه 6 آذر1391ساعت 7:47 توسط زهرا توقع همدانی

 

 

و چه می دانی

 وقتی از چهارده نفر بچه های کلاس، سیزده نفرشان دفاع کرده باشند چه حالی به نفر چهاردهم دست می دهد؟!

و چه می دانی

نفر چهاردهم چه قدر غیرت و صبوری به خرج داده که محض خاطر شریف پایان نامه تا الان "قیدار" را باز نکرده؟!

و چه می دانی

 پسرک شش ماهه چگونه شیرین کاری می کند و مسیر را برای نفر چهاردهم طولانی تر می کند؟!

 

 

....و اگر دانستی بدان که همانا نفر چهاردهمی!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 آبان1391ساعت 1:51 توسط زهرا توقع همدانی |



... بیا و ضامن من شو





+ نوشته شده در سه شنبه 25 مهر1391ساعت 15:55 توسط زهرا توقع همدانی |

 

  این روزها بدجور دلم می خواهد یک سوراخ توی زمان پیدا بشود که من بروم تویش...

                                                                                      که هر وقت بیرون آمدم

                                                                                      همه چیز خوب باشد...

                                                                                      من هم...

 

                                                                                            

+ نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور1391ساعت 11:39 توسط زهرا توقع همدانی |

 

هیچ طفلی نیست مگر آنکه امام زمانش(ع) را زیارت می کند

و با او مناجات و راز و نیاز می نماید. پس گریه او برای جدایی از

امام است و خنده اش هنگامی است که امام سوی او روی می آورد.

این سعادت تا زمانیست که کودک به زبان بیاید. از آن زمان به بعد این 

در رحمت به رویش بسته و بر دل و جانش مهر فراموشی زده می شود.

 

بحارالانوار ج۲۵، علل الشرائع  ج۲


  پ.ن:

 یا صاحب الزمان

 ولدی هذا "محمد مهـدی"

 نذرته لنصرتک عند قیامک المترقب

 فاحفظه بحفظ الله و اختره لنصرتک. 

 

+ نوشته شده در جمعه 30 تیر1391ساعت 12:26 توسط زهرا توقع همدانی |

 

برای آخرین بار تولد "بیست و چند"سالگی را تجربه می کنی

و او اولین یک ماهگی اش را ...

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد1391ساعت 12:3 توسط زهرا توقع همدانی |


 

دیشب پسرم، محمد مهدی به دنیا آمد

 

و من مادر شدم.

 

 

  

+ نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 23:50 توسط زهرا توقع همدانی |


می دود
روی آخرین بلور های برف
داد می زنی؛
گوش و دل نمی دهد به حرف!

خسته ای،
کلافه ای،
فکر شستن لحاف و پرده ای،
فکر گفتن سپید یا غزل یا ترانه نیستی،
فکر شستن زمین و سقف و نرده ای!


دخترت می دود
روی آخرین بلور های برف
فکر شعر تازه ای ست
گوش و دل نمی دهد به حرف!



زهرا توقع همدانی - اسفند۹۰

 


 پ.ن:برای روزگاری که خواهد آمد!

+ نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 1:36 توسط زهرا توقع همدانی |

 

                                   وقتی آدم نوشتنش نمیاد؛مجبور که نیست!

                                                 

                    هست؟!

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 10:28 توسط زهرا توقع همدانی |

 

 

 

دستِ بابا سفت است

دست ِبابا سرد است

دستِ بابا حــــتـّی

بی خیـال درد است!

       ***

دست ِگـــرم بابا

توی جبهه جا ماند

پیکـــر ِبی دسـتش

زخمی و تنها ماند.

       ***

او ولی می دانـــد

من دلم می سوزد،

ژاکتـش را مـــــادر

حلقه ای می دوزد؛

       ***

با خودش می گویـــد:

"من خیالم تخت است

دست من خوشحال است

دست من خوشبخت است؛

         ***

دست من توی بهشت

غرق عطر یاس است

دست من در دستِ

حضرت عباس است..."

 

زهرا توقع همدانی

۹۰/۹/۴

 

+ نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت 12:13 توسط زهرا توقع همدانی |

 

                                     

 

                                            ما ، همه فرعونیم؛

 

مصرهای ما

          کوچک

                  و بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزرگ می شود...

 

 

                                                                               ع.صاد

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر1390ساعت 23:48 توسط زهرا توقع همدانی |

 

 

  آستین های خالی اش را نسیم به آرامی در هوا تکان می داد.

همانطور که به دور دست زل زده بود؛ با حسرت گفت:

همه زندگیم فدای عباس (ع)؛ ولی ای کاش ، شب عملیات ، پیشانی بند یا حسین(ع) بسته بودم...

                                                 

                                                                                                                   ۱۳۸۹ ه.ش

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1390ساعت 22:45 توسط زهرا توقع همدانی |



 "نار"، آتش بود. "نار"،سمت و علامت بود و "نور" روشنایی او بود

و آتش که نور از او بشود،

دیگر آتش نباشد.




                             
                                                                                       تفسیر روض الجنان/ابوالفتوح رازی

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 8 آبان1390ساعت 22:50 توسط زهرا توقع همدانی |

مطالب قدیمی‌تر