این روزها خیلی فکر میکنم..
این روزها به خیلی چیزها فکر میکنم...
بیشتر از همه به ابن بازه زمانی یکساله که به سرعت نور گذشت.
این روزها خیلی فکر میکنم...
مثلا به اینکه اگر عمری باشد و این "بازه نوری" فقط ۶ بار دیگر تکرار شود پسرک به مدرسه خواهد رفت؛
یا اینکه مثلا اگر فقط ۱۷ بار دیگر این بازه نوری تکرار شود پسرک ۱۸ ساله من، یا دانشگاه رفته یا خدمت سربازی در حالیکه مادر ۵۰ ساله اش...
قسمت غمبار ماجرای تفکراتم به آنجا می رسد که با گذشت فقط ۵۰ بازه نوری دیگر ، به احتمال زیاد من با کوله بار ناچیزم عازم دیار باقی شده ام در حالیکه پسرک یتیم ۵۱ ساله ام نوه اش را در آغوش کشیده و سخت می فشارد تا برایش خنده دهن باز کند...
پ.ن:به سفارش سید بزرگوار به روز شد!
"بی حوصلگی" برایت تازه گی ندارد.گاه گداری این حس، بی سر و صدا می آید و تا تو بخواهی تصمیمی برای بیرون کردنش بگیری؛ می بینی که خودش کاسه کوزه اش را جمع کرده و رفته.
ولی این روزها بدجور بساطش را پهن کرده.کاسه کوزه هایش را چسبانده به تک تک سلولهایت. انگار پیش تو بیشتر خوش می گذراند.
و تو بی حوصله تر از آنی که به فکر نجات سلولهایت باشی.
گلویم درد می کند.
متنفرم ...
از گلو درد متنفرم!
دلم می خواهد ساکشن دندانپزشکی بندازم توی دهانم تا مجبور نباشم آب دهان لعنتی را قورت بدهم!
از صبح که بیدار شده ام دارم فکر می کنم اگر گلوی پسرک درد کند من از کجا بفهمم؟!!
ولی باور کنید اگر می فهمیدم از زیر سنگ هم که شده بود ساکشن پیدا میکردم تا مجبور نشود آب دهان لعنتی اش را قورت بدهد!باور کنید!
پ.ن:یعنی آدم گرگ بیابان بشود؛ مادر نشود!
با این همه ماستمالی کردن پایان نامه و تاخیر در ارائه اش جرات نمیکردم به نتیجه کار و نمره ای که قرار بود بگیرم فکر کنم.مخصوصا اینکه هر وقت با صدای بلند آرزویی برای نمره میکردم، مشاور سینمایی غر می زد که:"واقعا که خیلی پررویی!" یا "اگه ۱۷ هم بدن به سرت زیاده!" یا "مهم اینه که تموم بشه حالا ۱۴ هم شدی، شدی!" و از این دست جملات امیدوار کننده و سرشار از انرژی مثبت!!
*
صبح قبل از جلسه دفاع دلم را به دریا زدم و رفتم سراغ بانو...
زیاد اصرار نکردم. از شما چه پنهان که اصلا روی اصرار کردن نداشتم و فقط از دلم گذشت که ایشان واسطه شوند و آبرو حیثیتمان پیش لشگری که کار و زندگی را تعطیل کرده بودند تا در جلسه دفاعیه ما شرکت کنند کمتر برود...
*
با تعریف و تمجید داور سختگیر پایان نامه کم کم داشتم امیدوار می شدم که شاید بتوان به مرام کشی خدا هم فکر کرد و شایدتر هم به نمره ۱۹!
هرچند اگر می خواستم آن موقع منطقی فکر کنم با شرایطی که پایان نامه داشت و خودم بهتر از هر کس دیگری می دانستم باید این شایدتر را کمی تعدیل می کردم!
*
شاید باورتان نشود ولی وقتی ۱۹ و نیم و درجه "عالی" را اعلام کردند با خودم گفتم کاش همان نوزده رویایی را می دادند و با این نمره،حالم را از خودم به هم نمی زدند!
بگذریم...
بانو جان!
واسطه گریتان را آن روزی که دستهایم خالیست و از شرم نمی توانم سرم را بالا بگیرم نشانم بدهید. آن روزی که هراسان به اطرافم نگاه می کنم تا شاید آشنایی پیدا کنم...
دفاع کردم.
به لطف خدا و عنایت کریمه اهل بیت،
فراتر از آنچه آرزو داشتم، شد.
پسرک هم خوشحال است. امروز به جبران روزهای سختی که گذراندیم؛ اجازه دادم روی دکمه های کیبورد بکوبد و شادی اش را جیغ بکشد...
پ.ن: وقتی تو بخواهی،می شود؛ حتی اگر فکرش را هم نتوانم بکنم...
پسرک خوابیده و من دوست دارم بیدار شود تا کمی فشارش بدهم و او خنده ی "دهن باز" کند و ته دلم غنج برود.
پسرک که بیدار شود و من فشارش بدهم و او برایم "دهن باز" بخندد؛ دلم می خواهد زودتر بخوابد تا باز دوست داشته باشم بیدار شود تا کمی فشارش بدهم و او...
پ.ن:پسرکم شعر است...
"محمد مهدی" ام شش ماهه است؛
"علی اصغر"ش شش ماهه بود...
و چه می دانی
وقتی از چهارده نفر بچه های کلاس، سیزده نفرشان دفاع کرده باشند چه حالی به نفر چهاردهم دست می دهد؟!
و چه می دانی
نفر چهاردهم چه قدر غیرت و صبوری به خرج داده که محض خاطر شریف پایان نامه تا الان "قیدار" را باز نکرده؟!
و چه می دانی
پسرک شش ماهه چگونه شیرین کاری می کند و مسیر را برای نفر چهاردهم طولانی تر می کند؟!
....و اگر دانستی بدان که همانا نفر چهاردهمی!
... بیا و ضامن من شو
با سلام
آقای بیگ زاده
من مهدیار
هما ن بچه ای
که همیشه نظم کلاستان را
به هم میزد هستم
و می خواهم مرا ببخشید
نه برای اردو ، برای آخرتم
خدا حافظ
راستی این نامه را هم خودم تایپ کردم
این روزها بدجور دلم می خواهد یک سوراخ توی زمان پیدا بشود که من بروم تویش...
که هر وقت بیرون آمدم
همه چیز خوب باشد...
من هم...
هیچ طفلی نیست مگر آنکه امام زمانش(ع) را زیارت می کند
و با او مناجات و راز و نیاز می نماید. پس گریه او برای جدایی از
امام است و خنده اش هنگامی است که امام سوی او روی می آورد.
این سعادت تا زمانیست که کودک به زبان بیاید. از آن زمان به بعد این
در رحمت به رویش بسته و بر دل و جانش مهر فراموشی زده می شود.
بحارالانوار ج۲۵، علل الشرائع ج۲
پ.ن:
یا صاحب الزمان
ولدی هذا "محمد مهـدی"
نذرته لنصرتک عند قیامک المترقب
فاحفظه بحفظ الله و اختره لنصرتک.
برای آخرین بار تولد "بیست و چند"سالگی را تجربه می کنی
و او اولین یک ماهگی اش را ...
دیشب پسرم، محمد مهدی به دنیا آمد
و من مادر شدم.
خسته ای،
کلافه ای،
فکر شستن لحاف و پرده ای،
فکر گفتن سپید یا غزل یا ترانه نیستی،
فکر شستن زمین و سقف و نرده ای!
دخترت می دود
روی آخرین بلور های برف
فکر شعر تازه ای ست
گوش و دل نمی دهد به حرف!
زهرا توقع همدانی - اسفند۹۰
پ.ن:برای روزگاری که خواهد آمد!
وقتی آدم نوشتنش نمیاد؛مجبور که نیست!
هست؟!
|
| |
|
|
دستِ بابا سفت است دست ِبابا سرد است دستِ بابا حــــتـّی بی خیـال درد است! *** دست ِگـــرم بابا توی جبهه جا ماند پیکـــر ِبی دسـتش زخمی و تنها ماند. *** او ولی می دانـــد من دلم می سوزد، ژاکتـش را مـــــادر حلقه ای می دوزد؛ *** با خودش می گویـــد: "من خیالم تخت است دست من خوشحال است دست من خوشبخت است؛ *** دست من توی بهشت غرق عطر یاس است دست من در دستِ حضرت عباس است..."
زهرا توقع همدانی ۹۰/۹/۴ |
ما ، همه فرعونیم؛
مصرهای ما
کوچک
و بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزرگ می شود...
ع.صاد
آستین های خالی اش را نسیم به آرامی در هوا تکان می داد.
همانطور که به دور دست زل زده بود؛ با حسرت گفت:
همه زندگیم فدای عباس (ع)؛ ولی ای کاش ، شب عملیات ، پیشانی بند یا حسین(ع) بسته بودم...
۱۳۸۹ ه.ش
"نار"، آتش بود. "نار"،سمت و علامت بود و "نور" روشنایی او بود
و آتش که نور از او بشود،
دیگر آتش نباشد.
تفسیر روض الجنان/ابوالفتوح رازی
چندی ست که بی زمزمه و شعر و شعورم
چندی ست پریده ست فیوزم،چه توان کرد!؟
پ.ن1: این وبلاگ توسط من به روز می شود.
پ.ن2: توصیه اخلاقی:
برای جلوگیری از به روز شدن ناگهانی وبلاگتان
password وبلاگ را تحت هیچ شرایطی در دسترس خواهر کوچکترتان قرار ندهید.
پ.ن۳: با تشکر از اعتماد بی جای ِ خواهر گرامی!
نقلست آن روز که بلایی به او نرسیدی،
گفتی: الهی نان فرستادی؛ نان را خورش می باید.
بلایی فرست تا نان خورش کنم...
"تذکره الاولیا"
ذکر بایزید بسطامی
خدایا
مرا بنده ای مخواه که از او روی برگردانده ای!
"مناجات شعبانیه"
هر سال که میگذرد؛ یک سال به تو نزدیک تر می شوم
به تو که آخرین فرصت برای آدم شدنم هستی.
چیزی نمانده
به تو نزدیک شده ام ؛
خیلی نزدیک!
گل ،شیرینی ،کادو ،
بساط شادی امشبمان حسابی جور شده.
لا به لای خنده هایمان،
بغض می کند مادر؛
می گوید : آخرین هدیه ای که روز مادر برایش گرفتم؛ هیچ وقت نپوشید...
پ.ن: مادر بزرگم،مادر ما هم بود...
لیت شعری این استقرت بک النوی
بل ای ارض تقلک او ثری؟
ابرضوی او غیرها؟
ام ذی طوی...
پ.ن :
گفتند: هفت سین هایت را جمع کن ؛ مادر را ...
پ.ن:
هفت سین ها را جمع کردم ؛ ولی تو را چگونه دریابم؟
بارها شمرده ام؛
هفت سین سفره دلم همیشه ناقص است
سین هفتمش ، "سلام" توست
با سلام تو
هفت سین سفره دلم
جفت و جور می شود
با سلام تو
آسمان تیره دلم که سالهاست بی خیال روشنیست؛
با خیال می شود؛
با خیال نور می شود!
با سلام تو
هر چه کرده ام و دیده ای "ندید" می شود؛
هر چه تیرگی و لکه سیاه
توی قلب من نشسته است می رود؛
صفحه دلم سپید می شود؛
با سلام تو
بی گمان
لحظه لحظه ام شبیه "عید" می شود...
زهرا توقع همدانی/اسفند ۸۹
پ.ن:بهار آمده؛ کجایی؟